|
Azizestan.com
|
|
مشاهده قصه |
|
هنوز جوان بود |
|
به عقربه های ساعت عمرش چشم دوخته بود و نمی فهمید چرا عقربه ها خلاف همیشه حرکت میکنند ! روح اش یخ کرده بود از دیدن این صحنه ... زندگیش سر یک دوراهی داشت رو به عقب بازمیگشت ! انتظارش را نداشت ، آخر شنیده بود باید بیش از این عمر کند تا این اتفاق بیفتاد برای بازگشت هنوز جوان بود !يکي يکي کار هاي که برايش مهم بود از نظرش عبور مي کرد کساني را که دوست د اشت و کساني را که دوست نداشت لحظات بسيار شادي که داشت و اندوه هاي که خيلي پيشتر ها فراموشش کرده بود از مقابل ديدگانش عبور ميکرد و همچنان عقربه ها باسرعت تعجب آوري به عقب بر مي گشت او مي ترسيد که به آخرين ثانيه ها برسد و همه چيز تمام شود دستش را دراز کرد تا چيزي را بگيرد و از اين دالان زمان که به سرعت در حال به عقب رفتن است جداشود ولي نه جيزي در اطراف مي ديد و نه کسي که دست او را بگيرد و اگر هم چيزي مي يافت تواني در خود براي اين کار نمي ديد احساس ميکرد با سر در حال سوغوط به انتهاي يک چاه بزرگ است و. لحظه اي خود را نشسته در يک صفحه گردان و ثانيه اي ديگر دراز کش و همه چيز به دور سرش مي چرخيد در ميان تمام اين تصاوير و گردابي که در آن غوطه ور بود چهره هاي ديد که بنظرش دوست داشتني تر از تمام چيزهاي ديگر بود آنها فرزندانش بودند مثل آدم هاي خواب آلود که نمي تواتنند چشمهايشان را باز نگهدارند سعي ميکرد پلکهايش را که هر کدام گويا به سنگيني زمين شده بود باز نگه دارد و فرزندانش را ببينيد نمي خواست آنها را مثل تصاوير ديگري که ديده بود تنها بگزارد و از آنها هم عبور کند او از تمام تصاوير راحت عبور کرده بود و لي نگاه معصومانه همراه با عشق آن دو مانع شد که آنها را رها کند بار ديگر سعي کر و با قدرت تمام پلک هايش را بالا برد اما با تمام سعي که کرد نتوانست آن دو را تنها احساس کرد دوباره سعي کرد نتوانست مثل کسي که به جاي بسته باشندش بسته اند و نتواند تکان بخورد با پر کردن قفصه سينه خود از هوا سينه خود را به طرف آنها نزديک کرد با تمام تلاشي که کرد تنها روزنه اي از ميان دو پلکش باز شد وقتي پلکهايش را باز کرد فرزندانش آنجا نبودند اما چهره هاي در پوششي از هاله سفيد ديده ميشد که تنها چشم بودند و بيني و دهان ، دهان ها بازو بسته مي شد و تنها صداي صوت ضعيف را مي شنيد پس از مدتي صداهاي گنگ و در هم و برهم بود که همراه صورت هاي مبهم بالاي سرش چرخ مي خورد و گاه گاه با هم در آميخته مي شد ، بهترين صدايي که از ميان تمام صدا ها دوست داشت بلند تر و واضحتر بشنود صداي بود که دائم مي گفت چيزي نيست چيزي نيست الان بهتر ميشي و با دستانش روي صورتش آب مي پاشيد حالا چشمانش را کاملا باز کرده بود و خود را نقش زمين مي ديد دو رو بر خود را آرام نگاه کرد تا بحال صداي و چهره اي مهربانتر از آن صدا نديده بود صدا از ميان دولب خانمي بيرون مي يامد که لباس سفيدي در تن داشت و سر او را در بقل گرفته بود او با صداي مهرباني که در گوشش اميد به ماندن را زمزمه ميکرد دوباره به زندگي بازگشت مهربان باشيد پارا گراف اول بردداشت از وبلاگ http://nabzederakht.blogfa.com/ با تشکر از نويسنده آن که اجازه استفاده را داد . حتما لازم نيست کسي به شکل فيزيکي در حال رخت بستن به دنياي ديگر باشد تا ما با مهرباني او را به دنيا باز گردانيم هستند کسانيکه در ما زندگي ميکنند اما زنده نيستند مي توان با مهرباني آنها را به بودن و نيکو بودن اميد وار کرد
عزيزآقا
>>
نظر بدهيد
(3 نظر) |
|