|
Azizestan.com
|
|
مشاهده قصه |
|
باید پرواز کنی |
|
سلام دوست عزیز
مدت مدیدی بود که روح من اسیر صحرای داغ کویر شده بود ..خودمو در این کویر خشک و سوزان تنها و سرگردان میدیدم و از تنهائی خودم میترسیدم ..من به سختی روزگار میگذراندم ..شنهای داغ کویر که همان گناهان من بودند هر روز بیشتروبیشتر مرا میسوزاندند..یادم میاد به خاطر یک غرور بیجا اسیر شیطان شدم ...آنروز نفهمیدم که چه بلائی قراره سرم بیاد ولی شیطان به قدری نرمو زیرکانه وارد کالبدم شد که جزئی از وجودم شد و من ندانسته و گیجو مبهوت به حرفهای شیطان گوش میدادم و از انجام کارهای شیطانی لذت میبردم ....غل و زنجیرهای شیطان را دور دستو پاهام حس میکردم وقتی به خودم آمدم که هیچ راه فراری نبود ..سرگشته و پریشان به این طرف و انطرف میرفتم تا شاید راه نجاتی پیدا کنم و خودمو از بار گناهان که هر روز بیشتر مرا میسوزاند و نابود میکرد نجات دهم ...بارها و بارها از خدا کمک خواستم او هم صدای مرا میشنید و راهی را پیش پام میگذاشت ولی تا وارد آن راه میشدم زنجیرها مرا به زمین میانداخت و حرکت را از من میگرفت...یک روز از ته دل خدا را صدا زدم گفتم خدایا میدانم قدرت تو بیشتر از شیطان است و تو به او این قدرتو دادی چرا منو از دست او رها نمیکنی آنروز از خدای خودم عاجزانه خواستم که نجاتم بدهد و چه زیبا مرا فهمید.....فردای انروز وقتی چشم به آسمان دوختم مردی مهربان و زیبا را دیدم که از سمت خورشید به طرف من میآید وقتی نزدیک شد دیدم فرشته ای است از طرف خدا .....به من سلام کرد ومن ماتو مبهوت او را نگاه میکردم ...او به من گفت من از طرف خدا آمدم ..من زبان خدا هستم او نمیتواند با تو سخن بگوید من ازجانب او به تو میگویم که خدا تو را خیلی دوست دارد ..آنقدر برایش عزیزی که مرا فرستاده تا به تو بگویم برگرد او منتظر توست و خیلی دلش برای تو تنگ شده ..تو فقط به من اعتماد کن ..اگر میخواهی از این جهنم نجات پیدا کنی باید پرواز کنی به او گفتم میترسم ..پرواز را نمیدانم... دستی مهربان بر سرم کشید و گفت دلت را به خدا بسپار و دستت را در دستان من و با من بیا ...دلم را به خدا ی رحمن و رحیم سپردم وبا هم پرواز کردیم زنجیر های شیطان مرا به سمت او میکشید و من وحشت زده خدا را صدا میزدم...فرشته مهربان با درایت و آگاهی و با راه کارهائی که به من نشان میداد یکی یکی اون زنجیرها رو باز کرد و مرا از شر شیطان نجات داد ....
او زنجیر ها را به این ترتیب از من جدا کرد .....در ابتدا از من خواست که نماز بخوانم ..نماز که ستون دین است و ما را از هر شر و بدی نجات میدهد .قرار شد از سحر گاه شروع به نماز خواندن کنم ....او با صبوری و مهربانی در وقت نماز بیدار کرد و همراهم شد و با هم نماز خواندیم ...نمیدانی چه حالی داشتم ..وقتی قامت بستم زمین را زیر پاهایم حس نمیکردم داشتم بالا میرفتم به سمت خدا آنقدر بالا رفتم که احساس کردم در آغوش خدا هستم و مثل کودکی که روزها از مادر خود دور بوده خودمو به او چسباندم و زار زار گریه میکردم ....حس خیلی قشنگی داشتم که قابل توصیف نیست .....روز بعد از من خواست که از افرادی که فکر شیطانی دارند دوری کنم ...روز بعد گفت که هر روز از خدا طلب مغفرت و بخشش کن و یه دستور برای این کار داد ...24بار الهی العفو ...24 بار اهدنالصرات المستقیم....و7 بار یا ارحم و الراحمین ...گفتم چرا 24 بار گفت چون شبانه روز 24 ساعته و ما در هر ساعت خطاهای زیادی میکنیم ...روز بعد گفت اگه تو هر روز که از خواب بیدار میشوی حس کنی که اخرین روز زندگیه تو در این دنیاست و فقط تا غروب افتاب فرصت زندگی داری آنوقت گناه نمیکنی و سعی میکنی کارهای خدا پسند انجام دهی....ولی یک روز این فرشته مهربان و عزیز به من گفت که با ید از پیشم برود آن روز اخرین حرفهایش را اینگونه زد ......
مراقب افکارت باش که گفتار میشود
مراقب گفتارت باش که رفتار میشود
مراقب رفتارت باش که عادت میشود
مراقب عادتت باش که شخصیت میشود
مراقب شخصیتت باش که سرنوشت میشود
اینها را گفت و مرا به خدا سپردو گفت هر وقت خواستی با من در تماس باشی هنگام اذان صبح وقتي که صداي اذان از تلويزيون يا بلندگوي مسجد محله مي شنوي رو به قبله به ايست و تو هم اذان بگو و به خدا و بزرگي او فکر کن و بدان که آنگاه او تورا خواهد ديد و من را و اين شيرين ترين ارتباط ميان بندگان و خداست .
>>
نظر بدهيد
(5 نظر) |
|